دیشب خوش گذشت ... خواستم که خوش بگذره ... یه خاطره ی خوب بود از همه ی این روزا ... دوست دارم بهش فک کنم ... لحظه هاشو هی تکرار کنم ... شهربازی .... همه ی خاطره های کودکیم تکرار شد ... دیدم چه قدر همه چیز کوچیک شده ... من بزرگ شده بودم ........
یه حس عجیبی دارم ... حس اضافه بودن .... دوست دارم نباشم ... دوست دارم از دور نگاه کنم ادمارو ... ادمایی که از دور بودنمو بیشتر دوست دارن ... ادمهایی که گاهی جواب های سردشان دلم را می شکند ... اما به روی خودم نمی اورم ...
سکوت ... سکوت ... دوست دارم تو سکوت فقط نگاه کنم ... دلسرد شدم انگار ... از خیلی چیزا ... از خیلی بودنها.....
دلم ساکت شده باز .... از سکوتش خیلی دله خوشی ندارم ... می ترسم یهو طغیان کنه ...
دلم یه عالمه نبودن می خواد که اون ادمایی که حتما باید نباشی تا ببیننت ... تا دلشون واست تنگ بشه .... بی خیال .... بی خیال ادما ...................................................................................................
امسال نمایشگاه کتاب نرفتم ...................................................... حوصله ی شلوغیشو نداشتم با اینکه خرید داشتم ............
راست بگو خدا روزی می رسد که تمام این روزهایم خاطره شده باشند ... و من با آه بگویم یادش بخیر
راست بگو چه قدر دیگر باید بگذرد تا احساس کنم تمام شد ... لحظه ای بایستم و لبخند بزنم و حس کنم ارامم
تمام شود همه ی این حس های مقصر بودن ها ... کم گذاشتن ها ...کم بودن ها ... دلم حجم عظیمی از مرور خاطره های خوب می خواد ... اینکه همه چیز خوب است ...اینکه تقصیر من نبوده ... اینکه دلم شادست ....
پشت چراغ قرمز ادمها گیر کردم ... و هی ارزو می کنم ای کاش عابر رهگذری بودم که توان گذشتن داشت...
خدا می بینی ...همه ی انگیزه هایم ... همه ی هدفهایم عقب نشینی کرده اند انگار ...و من متنفرم از این همه رخوت و سستی ... از این همه بودنی که هستم ... از این همه اشتباه ... اشتباه ... اشتباه....
دلم
سکانس اول :
خواب موندم ... قرارمون 30 : 6 بود ساعتو نگاه می کنم 8 .....
بایدبرم سرکلاس ... یه حسی بهم میگه نمی یاد ... اما وجدانم نمی ذاره ... من باید برم سر کلاس ...همه ی راه رو با تاکسی می یام.. بدون گوش دادن به چیزی ... بدون خوندن چیزی .... فقط جلو رو نگاه می کنم و فکر می کنم... ذهنم پره از هیچی ... واسه خودم خیال می بافم ... اگه این جوری بشه ... اگه اون جوری بشه .... می رسم دانشگاه .... استاد نمیاد ......
سکانس دوم :
میام یه چیزی بر دارم دوباره برم آمفی تأتر ..... در بازه .... فک می کردم همه بچه ها آمفی تأتر باشن .... میرم تو .... میبینمش ... چشماش خستس ... زیاد نگاهش نمی کنم ... از همون چند لحظه هم معلومه خسته ست و شاکی .... سریع وسیله رو بر می دارم و از در که میام بیرون بهش میگم نمیای آمفی تأتر ؟ جوابمو با پوز خند می ده ... میرم .....
سکانس سوم :
باید برم بالا ... سه طبقه ... زورم میاد ..... ولی هم باید وسیله ببرم هم اینکه کمک کنم ... تا الانش نرفتم چون باید پایین میموندم .... میرم بالا ... میشینم .... یه سره کارو میگیرم دستم ... شاکیه ... از تیکه هایی که بهم میندازه معلومه .... بهش حق می دم .... میگه چرا نیومدی از اون موقع کمکم... میگم : تو که می دونی باید پایین میموندم ... چیزی نمیگه ولی شاکیه ... غر می زنه گشنشه ... از صبح می گفت ... الان که دیگه3:30 بعد از ظهره ...
دیگه ساکتم تا آخرش و به حرف هایی که زده می شه گوش می دم .... حرف هایی که خیلی ساده نیستن ...
میایم پایین ... کلاسم شروع شده ... گوشیم مدام زنگ می خوره یعنی بیا استاد اومد ..... میگه: بدون من ؟!! ... برمیگردم ظرف الویه تموم شده رو می بینم ... اصلا حواسم نبود ... من خودمم دو سه تا لقمه بیشتر نخورده بودم بعد رفته بودم بالا ... کیفشو برمی داره میگه خدافظ ... منتظره جوابم نمی شه .... میره ....
سکانس چهارم :
همچنان چشماش خستس ... رو پرچم داریم حرف میزنیم ... میگه پنج شنبه نمی یاد ... میره تا سه شنبه ی بعد ... میگم چرا چشمات قرمزه ؟ ... میگه گریه کردم .... همچنان گوشیم داره زنگ می خوره .... باید برم کلاسم دیر شده ... یادم میره بپرسم چرا گریه کرده ؟ .....
سکانس پنجم :
تو صفه تأتریم ... گوشنمه ... تشنمه ... خستم ... باید منتظر بشیم ... نه حوصله امیدوارانه نگاه کردنو دارم نه بودن تو صف .. اگر نبودن رفته بودم ... نمی دونم چی میشه ... اصلا یادم نیست ... فقط یادمه داشتیم می خندیدم .... یه سری حرفاو شوخیا می کنن... می خوره تو ذوقم ... کاشکی ساکت می موندم .... تا وقتی می شینیم تو سالن ساکتم ... سرم داره می ترکه ... چراغا خاموش می شه ... چشمامو می بندم ...
سکانس ششم :
از شیشه ی بازه پنجره اتوبوس قطره های بارون می خوره تو صورتم ... خانومه مسنی می گه :دخترم میشه پنجره رو ببندی ... می بنده ... کاشکی نمی بست .... ولیعصر وقتی بارون میاد یه چیزه دیگه ای میشه ... خسته ایم .....
سکانس هفتم :
گوشیم از تأتر سایلت بود از کیفم در میارم می ذارم رو میزم ....هیچ خبری نیست ... میرم تو حال مامان وقتی میبینه دارم بهانه می گیرم واسه بهم خوردنه مسافرتی که چند وقته برنامه ریزی کردیم می گه : فیلم سعادت آباد و خریدم بذار ببینیم با هم ... انقدر با ذوق می گه که نه روم میشه بگم دارم میمیرم از خستگی نه اینکه نماز نخوندم ...
میشینیم پاش ... فیلم دیدن با مامان رو دوست دارم ... چون همراه با فیلم نقد فیلم هم داریم !!! ...... عاشق حسین یاری می شم باز ... مخصوصا اونجاش که به لیلا حاتمی میگه : خوشبختی ؟ و اون جواب می ده : آره .....
فیلم تموم میشه میام تو اتاق ... گوشیمو چک می کنم ... اس ام اسی رو که خیلی وقته منتظرشمو بهم داده ... نیم ساعت پیش ... جوابشو می دم ... منتظر جوابش چشم از گوشی بر نمی دارم ... جواب نمی ده ... خوابش برده .... گوشیم از بی شارژی خاموش میشه .....
سکانس آخر :
می خوابم ... امروز باید تموم بشه ..... خستم ....
پی نوشت : ضمیرهای تو هر سکانس به شخص متفاوتی بر می گردند ....
داشتم نوشته های قبلمو می خوندم بعضی موقع ها یه متنو می خونم که باهاش کلی خاطره رو می شه این یکی خیلی واسه این روزام بود برعکس همیشه .....
دوست داشته باش .... بزرگ ..... نه شدید .............
دوستت دارم .... بزرگ ... نه شدید
تو...تاب...تو
دلت را محکم بچسب ... آدم ها / آنقدر کلاهشان را محکم چسبیده اند
که زیر پای تو را خالی کنند
تا می توانی خودت را / از تحویل هایشان پس بگیر
وقتی که می دانی دست به / دست هم می دهند که
پا به پایت را / بر باد دهند ...........
خودت را بچرخ و از خودت بایست ...
خودت را بجنگ و خودت را غلاف کن ...
بی آنکه در ذهنت /برای تشویش هایشان اجاره خانه ای ببخشی ...
بیا ... پشت ِ دل / نشینی هایت می ایستم
تاب میدهم / تو را از ارتفاع ِ گلوله هایشان
اوج که بگیری / دلت برای هیچ کجای این زیر زمینی ها تنگ نمی شود
بیا ... خودت را تا می توانی /باش
خودم را تا می کِشمت / هستم
هومن شریفی
دلم عجیب برای خودم تنگ شده ...
تحمل ... تحمل... تحمل... صبر... صبر....صبر.... سکوت....سکوت....سکوت....
خسته شدم .... اما نباید بشم ....
بییییییی خیال ...
خوابم می یاد ........
امروز هوا خیلی گرم بود ...
و دستهام دیگه همراه همیشگیشان را نداشت ...
دستهایت که گرم باشند ... هوا که گرم باشد ... بودنت ... دستهایت ... کلافه می کنند ...
* این متن رو خیلی دوسش دارم .... بهش اعتقاد دارم
«به گواهی علم افلاک و صور سماوی، تحویل سال، مقطع معینی از زمان نیست، بلکه هر زمان از سال شمسی نسبت به سیصد و شصت و پنج روز قبل از خود، تحویل محسوب می گردد؛ و این به گواهی ریاضی و هندسه نیز می رسد آنچنان که در مسیر دوران و حرکت دورانی، هر نقطه ای می تواند مبداء باشد آنچنان که می تواند مقصد باشد و هیچ کجا میانه نیست برعکس خط. آن هم که می گویند مبداء شکوفایی طبیعت است، اولاً تعبیر ذوقی است و الا طبیعت بلکه زودتر یا دیرتر شکوفا شود و حتی اگر شکوفایی طبیعت هم مقید به این زمان باشد، مربوط به نباتات بوده و حتی تعمیمش به انسان تا حد سافل و بلکه اسفل است که طبع و ماده را در بر بگیرد.
جوهر در تحویل سال، تحول است. والا فیض مقلب القلوب علی الدوام بوده و مقید به ظرف زمانی و مکانی نمی شود که تقیید یعنی تحدید و تحدید خلاف فرض توحید است. فردا آنها که حول حالنا الی احسن الحال شوند ، عیدشان مبارک»
* 90 هم تموم شد ... خیلی اتفاقات افتاد ... اصلا نمی خوام برچسب خوب یا بد بزنم... زندگی کردم ... تلاش کردم زندگی کنم ... نه روزمرگی ... خوبیه 90 شلوغیش بود البته که بعضی وقتا کلافم می کرد اما خوب بود ...
بهار 90 تو رویا بودم !!! نمی دونستم کجام ... داشتم خودمو جمع و جور می کردم ... سخت بود... ولی نتیجه ی خوبی داشت ...
تابستون 90 ساکت بودم ... تولدم بی سرو صدا گذشت ... شاید چون خودم چیزی می خواستم که نبود ... در نتیجه به سکوت اکتفا می کردم ... ماه رمضونش ... سکوت .....
پاییز 90 منتظر بودم .... یعنی به معنای واقعی اروم نبودم .... سخت بود ...نمی دونم درست یا غلط ... هر چی که بود یه سری از ادمهای دورم رفتن ... خوشحالم که خدا دید ... خوشحالم که بود و دید ... یه سری از ادمها هم نزدیک تر شدن ... مهربون تر شدن ... خوش رنگ تر شدن ... امیدوارم لیاقت بودنهاشون رو داشته باشم ...
زمستان 90 گرم بود ... خوب بودم .... اروم بودم .... خوشحال بودم ... خنده ی ادمهایی رو می دیدم که خیلی وقت بود فقط شاهد اشکهاشون بودم... عجب مشهدی بود ... یعنی جز معدود تاریخ های زندگیمه که فراموشش نمی کنم ... زمستان سال چهارم دانشگاهم به یاد ماندنی ترین دوره ی زمانی اش بود .... خدارو شکر ...
روزها می آیند و می روند ....
خاطره هایشان می ماند ....
تجربه هایشان می ماند ....
خدا کند ... خدا کند ارزون نداده باشم این روزهای جوانی تکرار نشدنی را ....
*
خودت می دونی چه قدر خاطره بهم بدهکاری !!!!! نه این دفعه من کلی گریه به خنده های تو بدهکارم ... اشک شوق برای لحظه ای لبخندت .... ممنون به خاطر این یک سال به خاطر همه ی خاطره هاش ... به خاطر همه ی گرم بودنش .... به خاطر با هم بودنهامون ... به خاطر خودت ....
*
خدا ...
پیشم باش ... مثل همیشه ...
*
به بهانه ی بهار شدن دوباره شروع می کنیم ......محکم تر ... بهتر .... خیلی بهتر .......
با دستهای مهربونه خودت کمکمون کن ....
...
آ ر ز و ک ن با م ن ...
که اگر خواست ز م س ت ا ن برود
گ ر م ی ِ
د س ت ِ
ت و
اما
ب ا ش د
"م ا ی " ما
"م ن "
نشود
س ا ی ه ا ت
از سر
ت ن ه ا ی ی ِ
من
کم
ن شود .....
*
و رسیدیم به اینجا ... به اینجایی که ایستاده ام ... تنها ...
باد سرد این روزهای اسفند محکم می خوره تو صورتم ... دستام تو جیبم ... دارم بر می گردم خونه از یه روزه خسته کننده ... از یه روزه مسخره ... خیلی زود تر از همیشه رسیدم ... هیچ کس خونه نیست ... تنهام ...
لپ تاپو روشن می کنم ... هیچ کاری ندارم اما روشن میکنم .... هیچ خبری نیست ... هیچی ...رو تخت دراز می کشم ...چشمامو می بندم ... به امروز نباید فکر کنم ... به امروز نمی خوام فک کنم ....اما فک می کنم .... ذهنم جای دیگه ای نداره که بره ...........
چشمامو باز می کنم ... خوابم برده بود ... خونه هنوزم ساکته .... هیچ کس نیست ... تازه یادم می یاد ... مهمونین ..... نرفته بودم چون می دونستم که دیر میام ... مثل هفته های پیش!!!!!
خونه به طرز وحشتناکی ساکته ...نه زنگ نه اس ام اس ... میشینم پشت میزم ...اهنگ روشن می کنم که حداقل یه صدایی باشه ... کلی می گردم یه اهنگ بی خاطره پیدا کنم ...
ذهنم دوباره شروع می کنه ... کجای راه رو اشتباه اومدم ؟ زیادی بودم ؟ زیادی صبر کردم ؟ مثل همیشه مقصرم... تنها جواب ذهنم همینه مقصری ... و به چه ابعادی خستم از این مقصر بودنه...همیشه همینه ...چه قدر بهت گفتم مراقب باش ... چه قدر ... چرا همه چیز یهو با هم خراب میشه ؟ ....خدا ... خدا ... خدا
صدای این یارو خیلی رو اعصابه .....گوشیمو خاموش میکنم ... لپ تاپم همین طور ...
صدای باد می یاد فقط ... می ترسم ... تنهام ....
*
راستی ...
تو بودی
که یک روز
نگاهت را در چشمهایم جا گذاشتی ...
از ان روز
من همه ی نشانی های دنیا را گشته ام ...
نگاهت را می خواهی یا چشمهایم را ؟
حرف از چهارشنبه تا دوشنبه ی هفته پیش زیاده .... یه عالمه حس ... یه عالمه حرف های نگفته که موند توی دلم ...که بغض شد ... که اشک شد ... اما گله نشد ....
میدونستم...
میدونستم ...
میدونستم و حتی توقع خیلی خیلی بدتر از این هارو داشتم ...
یه جور عجیبی سخت بود ... یه جور عجیبی قشنگ بود .... صحن انقلاب ... با کمیلش ... سردم نشد امسال ... گرمای بودن هایی رو حس می کردم که با دنیا عوضشون نمی کنم ...
حس و حال الانم نسبت به پارسال ... بهتر نیست ..........
اونجا که بودیم ... یه جور عجیبی پشت هم بودیم ... امکان نداشت حتی تنها غذا بخوریم ....حمایت شدیدی که همه از هم میکردیم بی نظیر بود ... طمع قشنگ رفاقت میداد ... بوی ناب انسانیت ... بین اون همه بی عدالتی ، ظلم ، نامردی ، بی غیرتی ..... دلم بهشون گرم بود خیلی خیلی ....
با چشمای خودم با تمام وجود امام رضا رو حس کردم ... احساس کردم چه قدر بیشتر از قبل دوستشون دارم ... حس نجف رو داشتم .... نجفی که نماز زیارت رو بشه خوند ... فاصلت تا ضریح کمتر از چندقدم باشه ....
مشهد امسال سخت بود .... اما نه بیشتر از توان ما ... نه بیشتر از رفاقت های ما ... نه بیشتر از محکم بودن های ما .... مشهد امسال خوش گذشت ... چون همو داشتیم ....مشهد امسال از روز اول نمیشمردم چه قدر به اخرش مونده ... چون می دونستم دلم تنگ می شه برای ثانیه ثانیش ....
*
ممنونم بابت تمام حمایت ها دلگرمی ها نگاه های خسته ی مهربونت ، سهم چندانی ازشون نداشتم حداقل کمتر از بقیه ... اما ممنونم واسه تمامشون که توش پر بود از محبت ...
*
مشهد 90 هم تمام شد ....
و زندگی فرزانه همچنان جریان دارد .....
*
فقط به دلم موند ... یه بار ... فقط یه بار ... خاطره ی رفتنه ی کوپه ی 89 تکرار بشه ...
به دلم موند ... من جزء مخاطب های فعل های جمعت نباشم ...
به دلم موند ... کاشکی بیشتر می خواستیم ....
می نویسم که یادم نره چرا نه قطعی هفته های پیشم شد اره ... و الان اینجام ... با تمام تحقیرها و اتفاقاتی که خواهد افتاد ...با تمام گریه هایی که خواهم کرد... با تمام اذیت هایی که خواهم شد ... با تمام فشاری که تحمل خواهم کرد ... می نویسم که یادم نره چرا نظرم عوض شد ....
دوشنبه شب ... دوشنبه شبه سرد بهمن ماه با تمام اتفاقهاش سرد تر شد ... تا صبح گریه کردم ...
داشتم فک می کردم چه کنم ... باشم ؟!!! نباشم ؟!!!... قرار بود نباشم !!! وجدانم داد می زد فرزانه قرار بود نباشی ... فرزانه قرار بود نباشی ... یاد حرف یه بنده خدایی افتادم ... میگفت از خدا بخواین که راه رو نشونتون بده ... همین طوری که داشتم فکر میکردم خیلی اتفاقی دستم رفت رو لینکه یه وبلاگ و عکس زیر جلوم باز شد و من فقط نگاه می کردم وگریه می کردم ....
جمکران ...

http://veblagnevis.blogfa.com
پارسال مشهد ازش یه چیزو خیلی زیاد می خواستم پامو که می ذاشتم تو حرم بهش فکر میکردم تا وقتی که می خواستم بیام بیرون و حتی یادمه خیلی وقتا تمامه تلاشمو می کردم بهش فکر نکنم اما اخرش نمیشد ... و جالب بود این اتفاق اولین بار نبودکه میوفتاد ... مشهد 86 هم همین شده بود ....
گفتم هستم برای تشکر خشک و خالی بابت شنیدنه صدام ... بابت استجابته دعام ...
*
دلم عجیب کمیل صحنشو می خواد ... دقیقا تو همون سرما ....
* برای مخاطب خاص نوشت :
یه بار یکی بهم گفت میام اینجارو می خونم ببینم فرزانه تو چه حاله ...
رفیق ! فرزانه ...بی بهانه ... بی توقع... وایساده همچنان ... مثل قبل ... همون جایی که بود ... نه ! خیلی بیشتر از قبل ...خیلی خیلی بیشتر از قبل ... ولی همون جایی که بود ....
*
هفته ی دیگه این موقع دقیقا همین ساعت تو قطاریم ... داریم دیگه میرسیم مشهد ........ انشاالله ....
وقتی بهانه اش تو باشی ...
*
نگرانم خیلی خیلی ...
دعا کنین ...
? Do you believe in forgiveness
Yes
? and redemption for the human soul
Yes
? even for some one like me
Yes
*
Some times you need remember that … forgive you because of you
*
! I could fine why this year catch cold twice
? Can you remember that pill
I have to use all of them … and feel better … like my heart … when see your eyes
دارم جون می کنم
یعنی به معنای واقعی دارم جون می کنم همه گندایی که زدم و درست کنم و فکر هر روزمه : عزیزم واقعا کاری نمی تونستی بکنی که به اینجا کشیده نشه !!!!
چه قدر سرده هوا ....دستات ... دستام ... رو سفیدم کردن ...!
همیشه ماه بهمن و اسفند رو بیشتر از همه ی ماها دوست داشتم نمی دونم چرا !! انقدر که سفیر نمی رفتم تا سرم خلوت تر باشه که بیشتر خودم باشم ...و ادمهایی که می خوام ... بریم برف بازی!!
برف اومدنش ... سرد بودنش ... بلند بودن شباش ...درتکاپوی سال نو ... همه ی خاطره هاش ... مشهداش ...همشونو دوست دارم ....بهمن اسفند انگار روزهای خستگی درکردن یک ساله واسه یه شروع دیگه ... واسه یه سال دیگه ....۲۲ سالم میشه ... سال اخر دانشگاهم می شه ...باید یه عالمه خاطره رو بذارمو برم .... عجب سالی بشه سال دیگه ... البته واسه شروع شدن دهه ی ۹۰ توقع همچین اتفاقاتی و صد البته بسیار بزرگ تر و زیرو کننده تر از این می رفت و می ره ...!
یه ۱۳.۵ فقط یه ۱۳.۵ میخوام ....یعنی میشه ؟!!....خدا ۰.۵ مهمه ها ....همه ی جوانبو در نظر گرفتم که دیگه حساب کتاب نخواین همین ۱۳.۵ کافیه ... !!!
مهرناز راست میگه خدا خیلی خداااااست ....
شاید واسه حرف زدن در موردش چند هفته زود باشه اما امشب یهویی مثل اون موقع ها اومد واسم یه بغض شد اما دلم می خندید ..
داشتم عکس می دیدم
عکس های مشهد پارسال
هر کدومش هر کدوم از ادمهای توی اون عکسها هر جاش واسه من یه چیزه یه جاست یه نفره یه نگاهه ....
تاحالا نشده عکس هاشو نگاه کنم و جای متفاوتی رو ببینم تمرکزم همیشه روی یه قسمت روی یه جای عکس بوده ... و من بین صدو خورده ای عکس فقط تو 2تاش هستم ... و نگاهم ... هیچ وقت خودمو انقدر بی حال ندیدم که توی اون عکسا میبینم ... و موسیقی متن همیشگی این عکس ها بن بست سیاوشه ... اولین پستی که بعد از مشهد گذاشتم هم شاهد این قضیه هست ...
مشهد پارسال و یه جور عجیبی دوست دارم ... یه جور خاص ... یه جور ملس ... نه تلخ نه شیرین ...
هنوز هم وقتی میبینمشون هنوز هم وقتی یاد تک تک لحظه هاش میفتم میشم همون فرزانه ی پارسال ... که هر کجا که می رفت دنبال نگاه اشنایی بود... دنبال یه لبخند .... دنبال کسی که می خواست ... و می ....
اسفند پارسال من رو بی اغراق هیچ کس نمی فهمه ... هیچ کس نمی دونه با تمام بی خوابی ها بیدار موندن و نگاه کردن یعنی چی ؟هیچ کس نفهمید گم شدن موبایل بهانه بود ... هیچ کس یادش نیست فرزانه هیچی نخورد ... فقط یه بشقاب سالاد ...
اون 1 تیتر یعنی باز هم می نویسم برای مشهد پارسال ... به وقتش ....نزدیک تر به مشهد امسال ... نزدیک تر به 2 اسفند ساعت 2:30 نصفه شب ....
توچرا خسته نمی شی از من دیونه
از منی که شب و روزم مثل هم می مونه
تو چرا چیزی نمیگی
این خودش کابوسه
غصه کم کم جون می گیره
دل یهو می پوسه ....
خسته ؟!!!! ......حرفام همه گفتنی نیست .... دلت نپوسیده ، ایمان دارم بهش ... همین ....
تمام می شوم
تمام می شوم ....
شبی ... روزی .... تمام می شوم ....
دلم مهربونیتو می خواد ...
قاب عکس ویترای روی میزمو خیلی دوسش دارم ... شاید خیلی روزا از کنارش رد بشم و با دقت همیشگی نگاهش نکنم اما همیشه حواسم بوده نیفته ... مراقبم کج نشه ... دوسش دارم ... به خاطر خاطره اش .... به خاطر خاص بودنش ..
دوسش دارم
مخصوصا موهاشو ....
هه !!! نوشتن !!! از چی بنویسم وقتی ... وقتی .... جایی برای ماندن ندارم ...
تازه فهمیدم چرا وقتی از شدت ناراحتی فقط اشک می ریزم نوشتنم می یاد .
می گفت" وقتی در اوج احساس هستید نوشتن یا خوندنتون شکوفا می شه " ...
و این اشک ها یعنی شکوفا شدن !!!!
دیروز بود داشتم می گفتم حوالیه همین روزهاست که یه روز صبح از خواب بلند میشم موهامو شونه می کنم و به این خود آشنای توی آینه نگاه می کنم و می خندم و زیر لب بهش می گم این آرامش ارزونیه تمام سختی هایی که تمام شدند ... این ارامش ارزونیه تمام صبر کردنت ....
اما واسه دیروز بود ... انگار حوالی همین روزهایت را باید قاب بگیری کنج تقویم ... فعلا باید دست و پا بزنی بین بودن یا نبودن ... بین ادمها از نوع خوب و بدش از نوع بد و بدترش .... حوالی همین روزها خیلی هم نزدیک نیست دلت را خوش نکن ...دختر چشم به راه این روزها ....
امروزم را دوست دارم
از اون روزهای سخت زندگیم بود ... از اون روزهای خوب و پر خاطره که دوست داری بگذاری جلویت هی نگاهش کنی ... هی مزه مزه اش کنی ... و وقتی به آخر برسی جایی که نقطه ی پایان یه عالمه بودن های خوبه ... جایی که حتی درصدی انتظارش رو نداری ..مزه اش پر شود از تلخی ... سخت بود ... خیلی خیلی ...
حالم از هر چی میدون انقلاب و تاکسی های انقلاب ـ ونک بهم می خوره ... بیزارم ... از تک تک سنگ فرشاش از تمام مغازه هاش بیزارم ... بیشتر از درخت های پارک ساعی و ولیعصر اشکامو دیدن... اشکای ناخود آگاه بی امان که آخرین جمله ی یه روز خوبن ... یه روز خوبه پر خاطره ....
بذار بازم بگم دلم گفتن و شنیدن می خواد دلم یه عالمه حرف داره یه عالمه ...
راست بگو خدا تا کجای این جاده قراره سخت تر باشه هر پیچو رد می کنی میری مرحله ی بعد سخت تر...پر درد تر ... خدا.... game over .... دیگه بی خیال .... یه ذره نباشم بر می گردم می دونی آدم جا زدن نیستم ..... باشه خدا ؟
باورت می شه ... باورت می شه ... فرزانه ... این روزهاتو باورت می شه ... کجایی دختر ...
?!! what the hell are you doing .....
دلم می خواست ... همه چیز خوب بود ... دلم می خواست حداقل امروز وقتی رفتی دلت انقدر نگرفته بود .. دلم می خواست دلخور نبودی ... کاری نکردم ... می دونم که می دونی ... هنوزر انقدر عوضی نشدم ... فقط دلم می خواست موقع رفتن ... موقع رفتن ... دلت هم می خندید ... همین ...
همه ی اینها کنار امتحان مزخرف امروز ... کنار امتحان ۸ صبح فردا که تنها امید مشروط نشدنته ...
عاشوراست ...
دلم عجیب هوس کربلا کرده... گاهی وقتها زمان یه درد رو درمان می کنه اون هم با فراموشی اما این درد هر چه می گذرد بدتر می شود...بدتر می شود ... به دلم موند دو رکعت نماز توی نجف .... یه کمیل دیگه توی بین الحرمین .... به دلم موند ....سیر نگاه نکردمت این انصاف نبود .... انصاف نبود... راهم ندهی ... انصاف نبود...
*
امروز نرفتم دانشگاه به هزار تا بهانه مریضی ، کار ، درس ، ... ولی خودم می دونستم دلم تنهایی می خواست توی این همه شلوغی ادمها
و ارامش الانم رو دوست دارم شاید ارامشی بکر نباشه شابد هزار تا فکر ریزودرشت توی ذهنم باشه که اذیتم می کنن شاید دوباره فردا باید برم بجنگم شاید دوباره این فکر که فرزانه داری بزرگش می کنی روانیم کنه شاید دوباره خیلی اتفاقا بیفته که باید صبور باشم شاید جسمم دیگه توان نداشته باشه و از چهارشنبه دیگه کم اورد و نگاهم نگاه سرماخورده ای شد شاید ...شاید ...شاید ...شاید .... اما فرزانه هنوز به اخرش نرسیده هنوز کاسه ی صبرم لبریز نشده اما اما اما امان از اون روزی که دیگه نتونم .... نیستم دیگه نیستم ....
*
از وقتی رفتی آسمان هر چه باران و برف داشت دارد می ریزد روی سرمان ، نبودنت بیشتر از نبودنهای روزهای آفتابی حلقه می زند توی گودیه نگاهم ، از روز شماری بیزارم اما انگار مجبورم ....
اصلا به کسی چه من با همین چشم ها که از زور تب به سختی بازن تا کجا چشم انتظارت خواهم ماند ... اصلا کسی مگر می فهمد حال من را؟!!! .....
*
دلم خیلی وقته ساکته ... دیگه از سکوتش کم کم دارم می ترسم ....
*
محرم ..... چه بی سروصدا اومد ....
تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم
سردم بود
از ذهنم گذشت "چرا نمی یاد ؟"
این فکر که" چه قدر خوبه اون کسی که می خوام؛ منتظرشم" لبخندی شد روی لبم و خط پایانی برای تمام غر زدنهام
پاییز امسال
باران که می اید، ماه که کامل می شود، شبها که هوا سردتر می شود دستی هست که بگیرمش و نگاهی که نگاهش را دوست داشته باشم ...
*عجیب شده ام ، باور نکردنی تر از قبل . . .
* نمی دانم کیستی اما لابد می شناسمت دیگر ممنون بابت تبریکت فقط اگر لکه ی تاریکی هست در دلم از تو بیا و حرف بزن ان قدر ها هم ادم کینه ای نیستم
یه بار به یه دوستی گفتم گاهی حرف زدن گند می زند به همه چیز باید چشمت را ببندی و از کنارش رد شوی گاهی حرف زدن تنها راه حل است شاید سؤتفاهمی حل شود
آنکه او را میشناسی عزیز: این قضیه شامل دومی میشود ، حرف بزن . . .
تولد . . .
*ماه دوباره کامل شد . . .
دلم باز بهانه می گیرد ، نشسته ام نگاهش می کنم ،حرف می زند ،گاهی اشک می ریزد،شکایت می کند ، غر می زند . . .
فقط نگاهش می کنم
تا جایی که خودش می گوید دلم برای سکوت هایت تنگ شده بود ، بهش لبخند می زنم می دانم خیلی بیشتر از این حرف ها ست ،مخصوصا این روزها که . . .
میگم پاشو بریم راه بریم بلند می شه خودشو می تکونه و دستمو می گیره و منتظر یه اتفاق خوب به اطراف نگاه می کنه پا به پام راه میاد
نگاهش می کنم می دونم منتظره مثل همیشه . . . چیزی بهش نمی گم تازگی ها سکوت رو بیشتر از قبل راهش می دم بین بودن هام . . . می ذارم اینجا هم سکوت حرف بزنه . . .
می رسیم .. .
می شینیم، هردومون داریم به ماه نگاه می کنیم . . . ماه شب چهارده . . . باد می یاد می خوره به صورت جفتمون . . . دیگه بهانه نمی گیره . . . اروم شده . . .نگاهم می کنه . . . ارامش تو چشماش هم هست...می خنده .. . میگه : مرسی ، نگاهش می کنم . . .
وقتی داریم بر میگردیم محکم تر راه می ره ، حالش بهتره اما . .. . می دونم هنوز هم بغض داره ... میگه : یادته یه بار یه جا خوندی لعنت به هر کاری که راه حلش گذر زمانه نگاهش می کنم می گم : اوهوم ، چیزی نمی گه سرش پایینه
لازم نیست سرش رو بیاره بالا می دونم که بالاخره بغضش ترکید . . . لازم نیست ببینم چیزی رو حضور اشکهاش رو احساس می کنم
زیر لب زمزمه می کنم : دلم . . .گلم .. . حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من ست...
نگاهم می کنه
نگاهش می کنم
برگشتیم . . . میره . . .میرم . . .می دونه که تنهاش نمی ذارم . . . می دونه که دوسش دارم. . .گفتن نداره ، همین که می دونه کافیه . . . نگاهم روش می مونه . .. می دونم که می دونه دارم نگاهش می کنم همین که می دونه کافیه . . .
*
+به نظرت بعدش چی می شه :
- نمی دونم !
+ دلم براش تنگ شده !
-میدونم !
+ چی کار کنم ؟
-هیچی !!!
+إ فرزانه !!!
- . . .
+مثل همیشه اه اه اه
- . . .
+ نمیشه مثلا یه . . .
- نه نمی شه !
+ داشتم حرف می زدما !!!!
- بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی درسم مونه !
+ خودتو با درس گول بزن !!
- مجبورم . . .مثل خیلی از اجبارهای دیگه، مثل خیلی ازباید نبایدهای دیگه ، تو دیگه نمک رو زخمم نپاش
+ . . .
-اون طوری بغض نکن !
+ دلم براش خیلی تنگ شده !!
- . . .
نوشتنم نمی اید
در این هوایی که هر ثانیه اش بوی هزار سال دلتنگی می دهد
در این حادثه ای که هزار بار هم اگر تکرار شود
عادی نمی شود
تکراری نمی شود
دلم برای مهربانی ات
و گوشهایم برای شنیدن گرمای صدایت تنگ شده
و آرزویم همان آرزوی همیشگی ست . . .
شب آرزوهات مبارک . . .
من را ببخش که به تو پیله کرده ام
قدری تحمل کن
پروانه می شوم
تا هستم
هستی
دورت می گردم . . . .
خواندم مادری دیگر در بینمان نیست
دلم ریخت . .. .
فاتحه بخوانید
او که جایش خوب است برای بازماندگانش دعا کنید. . .